🔻شیخ حسن جوری میگوید ؛
در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از “محمد مهتاب” شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.....
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. گفتم: ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم...
محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش…