ایستادن بر در حرم شریف و درخواست اذن دخول
نهم: ایستادن بر در حرم شریف و درخواست اذن دخول و کوشش در تحصیل رقّت قلب و فروتنی و شکستگی خاطر با کمک تصوّر و فکر در عظمت و جلالت قدر صاحب آن مرقد منوّر، با توجه به این نکته که صاحب قبر ایستادن او را میبیند و کلام او را میشنود و سلام او را پاسخ میدهد، چنانکه در وقت خواندن اذن دخول به همه این واقعیات گواهی میدهد و اندیشه نماید در محبّت و لطفی که ایشان به شیعیان و زائران خود دارند و دقّت کند در خرابیهای حال خود و مخالفتهایی که با آن بزرگواران کرده و دستورهای زیادی که از ایشان عمل نکرده و آزارها و اذیتهایی که از او به ایشان یا خاصان و دوستان آن بزرگواران رسیده که بازگشت نتیجه همه این اعمال، آزردن ایشان است؛ و اگر به حقیقت و راستی، در وضع خود بنگرد، قدمهایش از رفتن باز بایستد و قلبش هراسان و چشمش گریان شود و این روح تمام آداب است. در اینجا مناسب است اشعار سخاوی و روایتی را که علامه مجلسی در کتاب «بحارالانوار» از «عیون المعجزات» نقل کرده ذکر کنم: اما اشعار سخاوی که در حال زیارت دنبال کردن آنها شایسته است، این است:
قالُوا غَداً نَأْتِي دِيارَ الْحِمىٰ وَيَنْزِلُ الرَّكْبُ بِمَغْناهُمُ
گفتند فردا به سرزمین قُرق شده میرسیم و کاروان به دولتسرای آنان بار اندازد
فَكُلُّ مَنْ كانَ مُطِيعاً لَهُمْ أَصْبَحَ مَسْرُوراً بِلُقْياهُمُ
پس هرکه فرمانبردار ایشان بوده به دیدارشان شادمان گردد
قُلْتُ فَلِي ذَنْبٌ فَما حِيلَتِي بِأَيِّ وَجْهٍ أَتَلَقَّاهُمُ
گفتم چاره من گنهکار چیست؟ و با چه رویى ایشان را دیدار کنم؟
قالُوا أَليْسَ العَفْوُ مِنْ شَأْنِهِمْ لَا سِيَّما عَمَّنْ تَرَجَّاهُمُ
گفتند مگر گذشت شیوه آنان نیست به ویژه از کسى که به آنان امید بست
فَجِئْتُهُمْ أَسْعىٰ إِلىٰ بابِهِمْ أَرْجُوهُمُ طَوْراً وَأَخْشاهُمُ
پس به محضرشان آمدم و به درگاهشان شتافتم یک بار به آنان امید دارم و بار دیگر ترس و بیم از آنها
و نیز شایسته است پیگیر این اشعار شود:
هَا عَبْدُكَ وَاقفٌ ذَلِيْلٌ بِالْبَابِ يَمُدُّ كَفَّ سَائِلٍ
این بنده تو است که خاکسارانه ایستاده و بر درگه تو دست گدایی را برافراشته
قَدْ عَزَّ عَليَّ سُوءُ حَالِي ما يَفْعَلُ مَا فَعَلْتُ عاقِلٌ
حال ِ بدِ من برایم خیلی گران است آنچه کردهام را هیچ عاقلی انجام نمیدهد
يَا أَكْرَمَ مَنْ رَجاهُ رَاجٍ عَنْ بَابِكَ لَايُرَدُّ سَائِلٌ
ای بزرگوارترین کسی که امیدوار، به او امید دارد از درگه تو هیچ گدایی برگردانده نمیشود
و هم بگوید: شاهـا چـو تـو را سگـی ببایـد گر من شوم آن سـگِ تـو شایـد هستـم سگکـی ز حبـس جستـه بـر شـاخ گــل هــوات بستــه خود را به خودی کشیـده از جُل پیــش تــو کشیـده از سـر ذُل افکن نظری بر این سگ خویش سنگـم مـزن و مرانـم از پیـش
و اما آن روایت شریف به روایت مجلسی: وقتی ابراهیم جمّال که یکی از شیعیان بود، میخواست خدمت علی بن یقطین برسد، از باب اینکه ابراهیم ساربان بود و علی بن یقطین وزیر هارونالرشید و از نظر ظاهر، شأن ابراهیم نبود که در مجلس وزیر مملکت وارد شود، او را راه نداد! اتفاقاً در همان سال علی بن یقطین به حج مشرّف شد، خواست در شهر مدینه خدمت حضرت موسی بن جعفر (علیهالسلام) برسد، حضرت او را نپذیرفت؛ روز بعد آن حضرت را در بیرون خانه ملاقات کرد، عرضه داشت: ای سید من، تقصیر من چه بوده که مرا نپذیرفتید؟ فرمود: به خاطر اینکه برادرت ابراهیم جمّال را راه ندادی و خدا امتناع فرموده از اینکه سعی تو را قبول کند، مگر بعد از آنکه ابراهیم تو را ببخشد. علی بن یقطین گفت: گفتم: ای سید و مولای من در این وقت ابراهیم را کجا ملاقات کنم؟ من در مدینه و او در کوفه است، فرمود: هرگاه شب برسد تنها به بقیع برو، بیآنکه از اصحاب و غلامان تو کسی خبردار شود، در آنجا شتری زین کرده خواهی دید، آن شتر را سوار میشوی و به کوفه میروی. شب به بقیع رفت، بر آن شتر سوار شد، به اندک زمانی به خانه ابراهیم جمّال رسید، شتر را خوابانید و در زد، ابراهیم گفت کیستی؟ گفت: علی بن یقطینم، ابراهیم گفت: علی بن یقطین بر در خانه من چه میکند؟! فرمود: بیا بیرون که کارم بس بزرگ است و او را سوگند داد که اذن ورود دهد، چون داخل خانه ابراهیم شد، گفت: ای ابراهیم! آقا و مولا، از اینکه عمل مرا قبول کند امتناع فرموده، مگر آنکه تو از من بگذری! ابراهیم گفت: «غَفَرَاللهُ لَک؛ خدا تو را بیامرزد»، پس علی بن یقطین صورت خود را بر خاک گذاشت و ابراهیم را قسم داد که پای روی صورت من بگذار و صورتم را زیر پایت بمال، ابراهیم خودداری کرد، علی بن یقطین او را سوگند داد که چنین کند. ابراهیم پا به صورت علی بن یقطین گذاشت و روی او را زیر پای خود مالید و علی بن یقطین میگفت: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ؛ خدایا گواه باش». سپس بیرون آمد و سوار بر آن مرکب شد و همان شب به مدینه بازگشت و شتر را بر در خانه حضرت موسی بن جعفر (علیهالسلام) خوابانید، آنگاه حضرت او را اذن داد که بر آن بزرگوار وارد شود و حضرت کار او را پذیرفت. از دقّت در این روایت معلوم میشود که حقوق برادران دینی تا چه اندازه پر اهمیت است!