حکایت عجیب حرز امام رضا(علیهالسلام)
حکایت عجیب حرز امام رضا(علیهالسلام): برای این حرز حکایت عجیبی است که آن را ابوالصّلت هروی [چنین] روایت کرده: مولایم علی بن موسیالرضا(علیهالسلام) روزی در منزلش نشسته بود، فرستاده مأمون بر او وارد شد و گفت: امیر تو را میطلبد. امام برخاست و به من گفت: مأمون در این وقت مرا نمیطلبد مگر برای کاری سخت و به خدا نمیتواند به من آسیبی برساند، به خاطر این کلمات که از جدّم رسول خدا(صلیاللهعلیهوآله) به من رسیده. ابوالصّلت گفت: همراه امام نزد مأمون رفتم، چون نظر حضرت به مأمون افتاد، این حرز را تا آخر خواند. وقتی که حضرت برابر مأمون قرار گرفت، مأمون بهجانب آن بزرگوار نگریست و گفت: ای ابوالحسن، دستور دادهام صد هزار درهم به حضرتت بدهند و هر حاجتی داری بنویس. چون امام برگشت، مأمون نظر در قفای امام کرد و گفت: اراده کردم من و اراده کرده است خداوند و آنچه خداوند اراده کرده بهتر بوده.