اربعین رفت و من ماندم...
ماندم با چمدانی که نبستم، با کفشی که نپوشیدم، با دلی که تا آخرین لحظه منتظر بود شاید معجزهای بشود، شاید راهی باز شود، شاید صدایی بیاید که «بیا، جا برایت هست.»
نیامد.
و حالا نشستهام جلوی صفحهی گوشی و تصاویر را میبینم. آنها که پابرهنه راه میروند، آنها که گرد و خاک جاده بر صورتشان نشسته، آنها که زیر پرچمهای سیاه گریه میکنند و من... من اینجا، پشت شیشهی یک صفحهی سرد، حسرت میخورم.
یا حسین!
من جاماندهام. نه به تقصیر پا، که به تقصیر روزگار. دلم آنجا بود، میان عمودها، میان موکبها، میان آن همه آدم که یکصدا میگفتند «لبیک یا حسین» و من لبم خشک بود، گلویم گرفته بود، و فقط توانستم بگویم: «آقا، شرمندهام.»
هر کسی که برمیگردد، بوی کربلا میدهد. بوی خاک، بوی اشک، بوی چای موکبها، بوی خستگیِ شیرینِ راه. و من این بوی حسرت را نفس میکشم و چیزی نمیگویم.
دلم برای آن یک قدم آخر تنگ است. همان قدمی که میگذاری و حرم را میبینی. همان لحظه که زانوهایت سست میشود و میگویی: «آقا، آمدم.» من حتی آن یک قدم را هم نداشتهام.
اما قول میدهم، یا حسین،
قول میدهم این جاماندگی ابدی نیست. قول میدهم یک روز، همین پاها، همین دلِ شکسته، همان جاده را طی میکند. و آنوقت نه با حسرت، که با گریه میآیم. میآیم و میگویم: «آقا، دیر شد، ولی آمدم.»
تا آن روز، من همینجا، از راه دور،
سلام میدهم بر تو،
و هر شب،
یک حسرت دیگر به حسابم اضافه میشود.
اربعینت مبارک، ای که رفتی.
و تسلیت، به من که ماندم.
