A
@arshid

چای تازه‌دم را ریخت و فنجان را روی میز، درست کنار دست همسرش گذاشت. بخار ملایمی از لبه استکان بالا می‌رفت و بوی هل فضای کوچک اتاق را پر کرده بود. زن نگاهی به کتابی انداخت که روی میز باز مانده بود و بعد رو به مرد که به پشتی تکیه داده و به پنجره خیره شده بود، نشست.

زن با لحنی آرام پرسید: «داشتی سوره تین رو می‌خوندی؟ یادته دیشب درباره اون آیه صحبت می‌کردیم... همون‌جا که خدا می‌گه انسان رو در احسن تقویم آفریده؟»

مرد لبخندی زد، نگاهش را از باران پشت شیشه گرفت و به چای گرم دوخت: «آره، راستش از دیشب همه‌اش فکرم درگیر همین کلمه است. همیشه برام سوال بود که واقعاً منظور خدا از احسن تقویم چیه؟ فقط زیبایی ظاهری صورته؟ یا مثلاً همین که راست‌قامت راه می‌ریم؟»

زن فنجان خودش را میان دو دست گرفت و کمی فکر کرد: «نه، بعید می‌دونم فقط قد و قامت یا چشم و ابرو باشه. اگه این‌طور بود که خیلی از حیوانات هم توی تناسب و زیبایی بدنشون شگفت‌انگیزن؛ بال پرنده‌ها، چابکی یوزپلنگ، یا حتی نظم یه کندوی عسل. به نظرم تقویم یعنی اون ساختار و هندسه‌ای که خدا توی وجود ما چیده... یه تعادل کامل بین خاک و روح.»

مرد سرش را تکان داد و گفت: «دقیقاً. وقتی ریشه کلمه رو مرور می‌کردم، دیدم تقویم یعنی برپا داشتن، قوام دادن و نهایت هماهنگی رو ساختن. انگار خدا بهترین بستر ممکن رو برای یه موجود فراهم کرده. یعنی هم جسمی داده که بتونه بسازه و خلق کنه، با دست‌هایی که فکر رو به واقعیت تبدیل می‌کنن، و هم روحی دمیده که بتونه معنا و حقیقت رو بفهمه.»

زن با اشتیاق ادامه داد: «و از همه مهم‌تر، همون قطب‌نمای درونیه که اسمش رو فطرت گذاشتن. عجیبه که به هر آدمی نگاه کنی، ناخودآگاه گرایش به راستی، زیبایی و عشق داره. این نرم‌افزار وجود ماست که جفت شده با اون سخت‌افزار بی‌نظیر. ظرفیتی که بتونه مظهر صفت‌های خود خدا بشه؛ رحم کنه، ببخشه، بدونه و انتخاب کنه.»

مرد استکانش را برداشت، جرعه‌ای نوشید و لحنش کمی جدی‌تر و متفکرانه‌تر شد: «اما می‌دونی کجای ماجرا آدم رو تکون میده؟ درست آیه بعدش. بلافاصله بعد از این‌که می‌گه شما رو در بهترین قوام آفریدیم، می‌گه سپس او را به پست‌ترین درکات برگرداندیم... مگه کسایی که باور دارن و دست به خیر می‌برن.»

زن لحظه‌ای سکوت کرد. انگار داشت سنگینی این کلمات را روی شانه‌هایش حس می‌کرد: «یعنی این احسن تقویم، یه مدال افتخارِ دست‌نخورده و ابدی نیست که به سینه‌مون زده باشن و کار تموم بشه. بیشتر شبیه یه سرمایه اولیه‌ست، مگه نه؟ یه بوم سفیدِ فوق‌العاده با گرون‌ترین رنگ‌ها، که اگر نقاشش بی‌توجهی کنه، می‌تونه کدرترین و تاریک‌ترین تصویر رو روش بکشه.»

مرد با آرامش دست زن را روی میز فشرد: «همین‌طوره. وقتی پرتگاه عمیق باشه، افتادن از اون بالا هم خطرناک‌تر و دردناک‌تره. موجودی که ظرفیتش تا اوج آسمون و قرب الهی بازه، اگر نخواد بالا بره، از هر جنبنده‌ای پایین‌تر میفته. برای همینه که گفتن فقط با قدم‌های درست و کار خوبه که این سرمایه سر جاش می‌مونه.»

زن لبخندی زد و گفت: «پس احسن تقویم یعنی همین فرصت بی‌نظیر؛ این‌که امکانش رو داری تا بی‌نهایت زیبا بشی، فقط باید هر روز انتخابش کنی.»

باران به شیشه می‌زد و سکوت دوباره به اتاق برگشت، اما این بار سکوتی آرام، سرشار از درنگی عمیق.

9
1 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول